|
|
|
|
|
رحم الله امرء علم من أین وفی أین والی أین |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:39 توسط deizy
|
|
||
|
|
|
|
|
در برخورد با مساله دخالت خدا در سرنوشت انسان, میتوان دو موضع افراط گرایانه و یک موضع میانی را در نظر گرفت. از یک سو می توان گفت انسان هیچ دخالتی در سرنوشت خود نداردو از چیری جز توهم آزادی برخوردار نیست.هر چیز که برایش پیش می آیدونیز کلیه اعمال وافکارش زاییده ی جبر سرنوشت است و از پیش تایین شده است.وبلعکس میتدان گفت خدا با اعطای عقل و اختیار به انسان او را ازاد گذاشته, لذا سرنوشتش کاملا در دست خودش است. اما با مشاهده ی دقیق رویدادها متوجه می شویم که هیچ یک از این دو موضع افراط گرایانه در مورد اکثر قریب به اتفاق مردم صادق نیست. پس معقول تر ان است موضع میانی این دو را در نظر بگیریم. فاصله میان جبر و اختیار از نخ مو باریکتر و به ظرافت فاصله نور و ظلمت است. مساله مشیت الهی قسمت جبر و بی احتیاطی یک راننده را می توان به عنوان اختیار قلمداد کرد و مثال زد. همان گونه که دربحث تاریکی و روشنایی, نبود یکی باعث بی معنی شدن دیگری میشود و هر کدام معنی خود را در کنار دیگری بیان میکند, در مورد جبر و اختیار نیز نبود یکی باعث محو شدن دیگری می گردد. پس دو عامل سرنوشت انسان را تعیین می کند اول نیت_عمل و دوم مشیت الهی مولا علی میفرماید : لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:47 توسط deizy
|
|
||
|
|
|
|
![]() بند کفشم گیر کرد به پام سقوط کردم به بالا روی آسمونا رو پشت بام ها از روی درخت ها رو خیابونا تو کوچه هاومغازه ها جایی که رنگ ها قاطی می شد باصداها سرم گیج رفت وقتی دیدم دوروبرها و آدما حالم به هم خورد در جا بعدش هم اوردم بالا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:30 توسط deizy
|
|
||
|
|
|
|
|
اشیایی که چشم می تواند دید توهم و خیالات محض اند تنها ان چیر هایی که چشم نمی تواند دید واقعی اند. برای ذهن تو همه چیز ممکن است. می توانی احساس کنی چه قدرتی داری؟ اگر تو بتوانی همه اینها را انجام دهی پس دریاب که خالق تو چگونه است! بکوش و دریاب که خدا ذهن و عقل است این گونه است که او شامل کیهان است پس همه اشیاء افکاری اند که خالق تو به انها فکر می کند پس خالق مدام در حال خلق است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:31 توسط deizy
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاه نیکو شیوه ای بود. روزی به یکی از چاکرانش میوه ای داد. آن غلام میوه را به شیرینی ولت می خورد. گویی که از آن نیکو تر و خوشتر طعامی نیست. پادشاه چون آن گونه خوردن غلام را دید از آن میوه هوس کرد و گفت: نیم نیز به من ده. چون شاه ذره ای از آن میوه چشید از تلخی آن میوه ابروان درهم کشید و پرسید: این چنین میوه تلخی را چگونه به این شیرینی خوردی؟ غلام پاسخ داد: ای شهریار من از دست تو تحفه بی شمار دیده ام و حال چون به یک تلخی برنجم و آن را باز پس دهم. این سرا، سرای الم است و دل خوشی این جهان درد است و غم. با هر لقمه ای خون دلی سزا ست اگر در راه او رنجی رسد و تلخی ای |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:7 توسط deizy
|
|
||
|
|
|
|
|
اعتراف من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم! قانون را دوست دارم ولي از پاسبانها مي ترسم! عشق را دوست دارم ولي از زنها مي ترسم! کودکان را دوست دارم ولي ز آئينه مي ترسم! سلام رادوست دارم ولي از زبانم مي ترسم! من مي ترسم پس هستم اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن! من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم مرگ نازیازی نازي مرد آن همه دویدن و سراب این همه درخشش و سیاه تا كجا من اومدم چطوري برگردم ؟ چه درازه سايه ام چه كبود پاهام من كجا خوابم برد ؟ يه چيزي دستم بود! كجا از دستم رفت ؟ من مي خواهم برگردم به كودكي قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم سايه مو دنبال نكنم تلخ تلخم, مثل يك خارك سبز سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم چه غريبم روي اين خوشه سرخ من مي خوام برگردم به كودكي!! نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !! كفش برگشت برامون كوچيكه پابرهنه نمي شه برگردم ؟ پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نيست براي گذشتن از ناممكن , كی يو بايد ببينيم؟!! رويا رو , رويا رو , رويا رو , رويا رو رويا را كجا زيارت بكنم ؟ در عالم خواب خواب به چشمام نمي آد! بشمار , تا سي بشمار ... يك و دو يك و دو سه و چهار پنج و شش هفت و هشت نه و ده |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:49 توسط deizy
|
|
||
|
|
|
|
|
رنه دكارت علاوه بر فيلسوف از رياضيدانان و فيزيكدانان بزرگ عصر رنسانس نيز بوده است، طوريكه او را پدر هندسه تحليلي نيز ناميده اند. او در 31 مارس 1596 در فرانسه به دنيا آمد و پس از طي دوره تحصيلي هشت ساله در بيست سالگي به جهان گردي پرداخت و از آن پس به قول خودش كوشيد در پي خرد برود. از اين رو به ارتش هلند پيوست و به جنگ رفت و بدين ترتيب اوقاتي از عمر را در قسمتهاي گوناگون اروپا گذراند در 1629 باز هم روانه هلند شد و نزديك بيست سال در آنجا و در آرامش به تحقيقات خود پرداخت. تحقيقات دكارت بيشتر تجربه و تفكر شخصي بود، او كمتر از كتاب و نوشته استفاده مي كرد و اين ما را ياد سقراط مي اندازد كه در كوچه هاي آتن قدم مي زد و با هر كس به بحث و فلسفه مي پرداخت و هيچ گاه چيزي از خود ننوشت! دكارت در سپتامبر 1649 به دعوت ملكه سوئد براي تعليم فلسفه خويش به دربار وي در استكهلم رفت اما شرايط آب و هوا و همينطور نوع زندگي كه دكارت به آن عادت نداشت او را به بيماري ذات الريه مبتلا ساخت و در 11 فوريه 1650 در همان جا در گذشت.عصري كه دكارت در آن مي زيست به عصر شكاكيت نيز معروف مي باشد و نمايان است كه "شك" نه تنها اعتقادات ديني را متزلزل مي كند بلكه آسايش و آرامش زندگي را نيز مختل مي كند. دكارت نيز كه به ديانت مسيحي معتقد و به گفته خودش وجود خداوند را همچون قضاياي رياضي بديهي مي دانست براي بر انداختن شكاكيت و رهانيدن اعتقادات و علوم از چنگال شك به تاسيس فلسفه جديدي پرداخت، بمين خاطر او را پدر فلسفه نو نيز ناميده اند. او همانند ارشميدس كه معتقد بود: "براي اينكه بتواند كره خاكي را از جا بر كند و به مكان ديگر منتقل كند تنها نيازمند يك نقطه ثابت و ساكن بود"، به دنبال نقطه اي ثابت مي گشت تا بر آن تكيه كند. از اينرو دكارت مي گويد: "در ابتدا بايد به همه چيز شك كرد" او نمي خواست قدم اول و پايه بنا را بر جاي سست قرار دهد. و در ادامه اين شك او از اين هم فراتر مي رود و مي گويد: "حتي به حواسمان نيز نمي توانيم اعتماد كنيم، حواسمان ممكن است ما را بفريبند." اما در اين ميان تنها چيزي كه براي او مسلم بود همين شك كردن او بود. اين شك تنها چيزي بود كه او يقين داشت و وقتي شك مي كند، حتما مي انديشد و چون مي انديشد حتما موجودي انديشنده است! و يا به گفته خود او: "مي انديشم، پس هستم". او مي گويد: وقتي من حكم مي كنم كه شيئي هست يا موجود است چرا كه آنها را مي بينم، قطعا با بداهت بيشتري لازم مي آيد كه خود من كه شي را ميبينم، وجود داشته باشم چون ممكن است آنچه من مي بينم در واقع آن شي نباشد، همچنان كه ممكن است من حتي چشمي نداشته باشم كه چيزي را ببيند ولي محال است وقتي مي بينم يا فكر مي كنم كه مي بينم (فرقي نمي كند) خود من كه فكر مي كنم معدوم باشم." او اين نقطه ثابت را بدست آورده بود و در ادامه از اين نقطه پيش تر مي رود و به اثبات و جود خداوند، تجرد نفس، بيان ماهيت خطا، بيان ماهيت ماده و به اثبات عالم خارج مي پردازد، كه اينها همه در رساله تاملات او جمع آوري شده است. تاملات نه تنها بهترين اثر دكارت بلكه بهترين و مهمترين اثر قرن هفدهم به شمار آورد. وجود خدا در نظر دكارت همانند " هر كه انديشيد پس هست" خود - بديهي بود. او مي گفت: تصور وجود كامل را همه ما داريم و لازمه چنين تصوري آن است كه بايد وجود كاملي وجود داشته باشد چون وجود كامل اگر وجود نمي داشت كامل نمي بود، در ضمن اگر وجود كاملي در ميان نبود تصور آن نيز به ذهنمان راه نمي يافت! به گفته دكارت تصور خدا در ذات ماست. اين تصور از وقتي كه بدنيا مي آييم و مثل علامتي كه سازنده روي فرآورده خود مي گذارد بر ما نقش شده است. چرا كه تصور كمال از انسان بي كمال ممكن نيست! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:55 توسط deizy
|
|
||
|
|
|
|
|
هر آنچه كه در "گذشته" اتفاق افتاده است را جبر ميناميم يعني اگر به گذشته بنگريم به سادگي در مي يابيم كه هر آنچه در گذشته رخ نموده و انجام شده است غير قابل تغيير و عوض ناشدني است، با اين نگاه به گذشته با تفكر يعني مرور، مقايسه و جستجو در اطلاعاتي كه از "گذشته" در ذهن ما ذخيره است ميتوان قانون، منطق و قوانين حاكم بر حوادث را فهميد و دلايل رخداد ها را درك نمود. اين منطق و قوانين همان جبري است كه ما مي پنداريم جهان بر اساس آن در حال تغيير است و از اين منطق و قانون گريزي نيست و بدين سبب "گذشته" ناگزير است و جبر - در حقيقت شده است آنچه كه مي بايست. بديهي است كه ما قدرت تغيير جبر را نداريم و در حقيقت غير ممكن است كه بتوان جبر را تغيير داد ( چه در آنصورت اختيار ميباشد و نه جبر!). به بيان ساده تر گذشته چيزي نيست مگر اطلاعاتي ذخيره شده در يك حافظه ( چه يك كتاب، نقاشي، رايانه ويا ذهن بشري ) و به ديگر سخن تاريخ و گذشته چيزي نيست جز بياد آوردن و به خاطر آوردن اطلاعاتي كه در حافظه و ذهن وجود دارد، وهمانگونه كه در مطلب " ذهن مشترك" آمد اين ياد و خاطره و در حقيقت "گذشته"، ميتواند بصورت كتاب، فيلم، اينترنت و... در فضاي ذهن مشترك بشري موجود باشد و تنها محدود به فضاي ذهني انسان نيست، مي شود آنرا بازخواني، بازشنود و بازبيني كرد، در حقيقت آنها را مرور نمود. يك صداي ضبط شده بر يك حافظه ( خواه نوارصوتي، صفحه گرامافون، سي دي (CD)، حافظه رايانه يا اينترنت و ... ) كه ما آنرا مي شنويم تنها اطلاعاتي است ثبت شده، كه "در گذشته" ميباشد، مي توان آنرا ثبت و ضبط كرد و به آن فكر نمود و به خاطر آورد اما نمي تواند واقع وعملي گردد، چه به محض وقوع و به عمل در آمدن ديگر نه گذشته كه "حا ل" ميباشد. در حقيقت گذشته جز خاطره اي بيش نيست و اين خود جبر است. لازم به توضيح است كه در مطلب بالا كلمه گذشته هيچگاه با قيد زمان همراه نبوده است، يعني سخن از "گذشته" در مطلب بالا با زمان گذشته متفاوت ميباشد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:53 توسط deizy
|
|
||
|
|
|
|
|
نسبيت يك اصل بسيار، بسيار مهم همه چيز نسبي است (حتي همين جمله...!). اين جمله بدين معناست كه مطلق هم ميتواند وجود داشته باشد. بايد توجه داشت كه صرفِ امكانِ فرض وجود امر مطلق، نمي توان بر وجود آن اصرار كرد، به ديگر بيان وجود مطلق ممكن است، هر چند كه اصراري براثبات آن نيز نيست. فراموش نكنيم در صورتي كه قبول كنيم همه چيز مطلق است، امر نسبي امكان وقوع نخواهد داشت. و چنانچه بگوئيم هيچ چيز مطلق نيست، اين بدان معناست كه امر مطلق، ولو با در نظر گرفتن حالت "فرض محال" نيز غير ممكن است. و ديگر آنكه معناي عبارت فوق خود ناقض مضمون ميباشد، بدين صورت كه حتي اين عبارت نيز مطلق نميباشد، يعني آنكه ميتواند مطلقي هم وجود داشته باشد، هر چند كه اصرار و انكاري هم بر اثبات تحقق آن وجود نداشته باشد. موجود زنده موجود زنده چيست ؟ موجودي را زنده خوانند كه داراي استعداد زايش باشد. لازم است دقت داشت كه شرط استعداد دليل توانائي نمي باشد، آنچنانكه نهال (در گياهان ) يا كودك (در آدمي) با آنكه بالفعل توانائي توليدمثل را ندارند اما زنده ناميده ميشوند، زيرا كه بالقوه مستعد زايش هستند. رشد و ترميم ، صورتهائي از استعدادِ زايش ميباشند، چنانچه بالندگينطفه به جنين، نوزاد، كودك، نوجوان، جوان، تا...، پيري و مرگ مثال هائي از رشد ، و بهبودِ جراحت در بدن، نشاني از ترميم ميباشد. سوال: آيا بذر گياهان، موجود زنده ميباشد؟ بودن يا نبودن، مسئله اين است ... دكارت : من فكر ميكنم ، پس هستم پرفسور هشترودي : من هستم ، پس فكر ميكنم اما من فكر ميكنم : من هستم و فكر ميكنم ...! امّا براستي معناي هستي و نيستي ، بودن و نبودن ، وجود و عدم و ...چيست؟ واقعيت آنست كه ما در عالم وجود قرار داريم و در جهان هستي زندگاني ميكنيم(در حقيقت درك اين مطلب كاملاً اختياري و قرارداديست و باور آن به عهده خود شماست، در غير اين صورت البته، كاملاً حق داريد كه بخواهيد فكر كنيد كه نيستيد !!! هر چند در عالم انديشه هر چيز ممكن است. ) - اما در صورت قبول هستي و وجود : نيستي چيست؟ و چگونه به وجود آن پي ميبريم …؟ بافت، جنس و كيفيت آن چگونه است، در كجا قرار دارد و موقعيت آن چيست ؟ چگونه ميتوان نيستي را لمس، تصور و ادراك كرد، يا مثال هائي از آن برشمرد ؟ واقعيت آنست كه نيستي در معناي مطلق كلمه نيست(وجود ندارد )، و اين خود بهترين معناي نيستي مي باشد، و جالب تر آن كه اين عبارت تنها در مورد معني نيستي سخن ميراند و نه در باره وجود آن. هر چند كه بدليل ماهيت متفاوت هستي و نيستي وجود نيستي در عالم واقع(جهان هستي و وجود ) منطقاً محال و ناممكن ميباشد، اما از آنجا كه در عالم انديشه هيچ فرض محالي، محال نمي باشد، بنا بر اين ميتوان وجود نيستي را محتمل دانست. هستي آن چنان كه : آفتاب آمد دليل آفتاب باورِِ وجودِ هستي، كاملاً قراردادي است. در اين قرارداد، هستي شامل " همه " و " هر " ميباشد. يعني همه چيز و هر چيز در آن به وجود مي آيد. در حقيقت هستي، دسـتگاه آفرينش ميباشد و همه و هر چيز در آن بود مي گردد. با چنان قرارداد و چنين تعريفي ماهيت هستي، داراي دو جنسِ حقيقت و واقعيت ميباشد. كه آنها را در دو قالبِ جهانِ حقيقي و جهانِ واقعي خواهيم شناخت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:3 توسط deizy
|
|
||
|
|
|
|
|
نوش جان مي كنم اين جام زهر آلود را كه تدارك ديده اند ميزبانان سخت كوش و شياد در اين بزم طرب انگيز مرگ بار و تف تف ، بر مي گردانمش با جگر پاره هاي سوخته دلم و آواز مي خوانم غزل وداع را در مايه شور تا بل فرو بنشانم شوري اين سرمستي بي هستي را و جگر گوشه ام را مي بخشم به كسي جز من بر تو تا بر مزارم ضربدر بزني نامم را و كنيه ام را تا در ميان قبيله ام و در ميان كتاب ها و مكتوب ها و كتيبه ها براي هميشه ، نسلم از صحنه روزگار محو شده باشد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 16:16 توسط deizy
|
|
||