تبليغاتX
سفري به ديگرسو
اين جهان وان جهان مرا مطلب كاين دو گم شد در آن جهان كه منم


فريادهاي خاموشي

دريا ، - صبور و سنگين –

                             مي خواند و مي نوشت :

« ....  من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم  ،

                    مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم ؛

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !  »

 

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:21  توسط deizy  | 

فرياد خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز

 هر طرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود

 من به هر سو مي دوم گريان در لهيب آتش پر دود

وز ميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد

از دورن خسته ي سوزان مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم

همچنان مي سوزد اين آتش نقشهايي را كه من بستم به خون دل بر سر و چشم در و ديوار

 در شب رسواي بي ساحل واي بر من ،

 سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم به دشواري در دهان گود گلدانها روزهاي سخت بيماري

از فراز بامهاشان، شاد دشمنانم موذيانه خنده‌هاي فتحشان بر لب

بر من آتش به جان ناظر در پناه اين مشبك شب من به هر سو مي‌دوم، گريان ازين بيداد مي كنم فرياد، اي فرياد ! اي فرياد

واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان و آنچه دارد منظر و ايوان

 من به دستان پر از تاول اين طرف را مي كنم خاموش

 وز لهيب آن روم از هوش

 ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود

 تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود

خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر واي ،

 آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب مهربان همسايگانم از پي امداد ؟

سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

 

 

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 2:7  توسط deizy  | 

هر روز می‌آيد و سر جایش در جهان می‌نشيند.
«کار سخت» می‌گويد «زندگی‌کردن شعره».
«نوشتن هميشه بعدا ً می‌آد».
کلمات، از دهان‌اش آسان جاری‌می‌شوند،
انگار یک ليوان آب سفارش می‌دهد.
آن‌گاه،
برای‌ آن‌که در خانه با خود بيش‌تر بماند، می‌رود و روی صندلی پيرش می‌نشيند.
می‌آيد
چهره به چهره‌ی درختان، درياها و آسمان‌ها.
در دستهایش ميخکی می‌گرداند و به بينی‌اش نزديک می‌کند.
‌ گوش می‌‌کند به صداها. به آن‌که می‌گويد «شب‌خوش»
که از خيابان می‌گذرد. به کوچ پُرسر وصدای صبحگاهی.
خاموشی علف . کاهش روز.
صداها. صداها. صداها.
هر روز  گوش می‌‌سپارد به اين آواها
آن‌گاه جای خود را در جهان  باز پس‌می‌گيرد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:17  توسط deizy  | 

ای روز برآ که ذره‌ها رقص کنند

آنکس که از او چرخ و هوا رقص کنند

جان‌ها ز خوشی بی سر و پا رقص کنند

در گوش تو گویم که کجا رقص کنند

هر ذره که در هوا و در هامون است

نیکو نگرش، که همچو ما مفتون است

هر ذره اگر خوش است، اگر محزون است

سرگشته خورشید خوش بی‌چون است

 

                                            مولانا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:40  توسط deizy  | 

رحم الله امرء علم من أین وفی أین والی أین
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:39  توسط deizy  | 

در برخورد با مساله دخالت خدا در سرنوشت انسان, میتوان دو موضع افراط گرایانه و یک موضع میانی را در نظر گرفت.
از یک سو می توان گفت انسان هیچ دخالتی در سرنوشت خود نداردو از چیری جز توهم آزادی برخوردار نیست.هر چیز که برایش پیش می آیدونیز کلیه اعمال وافکارش زاییده ی جبر سرنوشت است و از پیش تایین شده است.وبلعکس میتدان گفت خدا با اعطای عقل و اختیار به انسان او را ازاد گذاشته, لذا سرنوشتش کاملا در دست خودش است.
اما با مشاهده ی دقیق رویدادها متوجه می شویم که هیچ یک از این دو موضع افراط گرایانه در مورد اکثر قریب به اتفاق مردم صادق نیست. پس معقول تر ان است موضع میانی این دو را در نظر بگیریم.
فاصله میان جبر و اختیار از نخ مو باریکتر و به ظرافت فاصله نور و ظلمت است. مساله مشیت الهی قسمت جبر و بی احتیاطی یک راننده را می توان به عنوان اختیار قلمداد کرد و مثال زد.
همان گونه که دربحث تاریکی و روشنایی, نبود یکی باعث بی معنی شدن دیگری میشود و هر کدام معنی خود را در کنار دیگری بیان میکند,
در مورد جبر و اختیار نیز نبود یکی باعث محو شدن دیگری می گردد.
پس دو عامل سرنوشت انسان را تعیین می کند اول نیت_عمل و دوم مشیت الهی
مولا علی میفرماید : لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:47  توسط deizy  | 


بند کفشم گیر کرد به پام
سقوط کردم به بالا
روی آسمونا
رو پشت بام ها
از روی درخت ها
رو خیابونا
تو کوچه هاومغازه ها
جایی که رنگ ها
قاطی می شد باصداها
سرم گیج رفت
وقتی دیدم دوروبرها
و آدما
حالم به هم خورد در جا
بعدش هم اوردم بالا
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:30  توسط deizy  | 

اشیایی که چشم می تواند دید
توهم و خیالات محض اند
تنها ان چیر هایی که چشم نمی تواند دید واقعی اند.
برای ذهن تو همه چیز ممکن است.
می توانی احساس کنی چه قدرتی داری؟
اگر تو بتوانی همه اینها را انجام دهی
پس دریاب که خالق تو چگونه است!
بکوش و دریاب که خدا ذهن و عقل است
این گونه است که او شامل کیهان است
پس همه اشیاء افکاری اند
که خالق تو به انها فکر می کند
پس خالق مدام در حال خلق است
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:31  توسط deizy  | 

پادشاه نیکو شیوه ای بود. روزی به یکی از چاکرانش میوه ای داد. آن غلام میوه را به شیرینی ولت می خورد. گویی که از آن نیکو تر و خوشتر طعامی نیست. پادشاه چون آن گونه خوردن غلام را دید از آن میوه هوس کرد و گفت: نیم نیز به من ده. چون شاه ذره ای از آن میوه چشید از تلخی آن میوه ابروان درهم کشید و پرسید: این چنین میوه تلخی را چگونه به این شیرینی خوردی؟ غلام پاسخ داد: ای شهریار من از دست تو تحفه بی شمار دیده ام و حال چون به یک تلخی برنجم و آن را باز پس دهم. این سرا، سرای الم است و دل خوشی این جهان درد است و غم. با هر لقمه ای خون دلی سزا ست اگر در راه او رنجی رسد و تلخی ای
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:7  توسط deizy  | 

اعتراف
من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم




مرگ نازیازی

نازي مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا كجا من اومدم
چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود! كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم
تلخ تلخم,
مثل يك خارك سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
چه غريبم روي اين خوشه سرخ
من مي خوام برگردم به كودكي!!
نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !!
كفش برگشت برامون كوچيكه
پابرهنه نمي شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نيست
براي گذشتن از ناممكن , كی يو بايد ببينيم؟!!
رويا رو , رويا رو , رويا رو , رويا رو
رويا را كجا زيارت بكنم ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمي آد!
بشمار , تا سي بشمار ... يك و دو
يك و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:49  توسط deizy  |